شراب خواستم...
گفت : " ممنوع است "
آغوش خواستم...
گفت : " ممنوع است"
بوسه خواستم...
گفت : " ممنوع است "
نگاه خواستم...
گفت: " ممنوع است "
نفس خواستم...
گفت : " ممنوع است "
...
حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،
با یک بطری پر از گلاب ،
آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ،
سنگ سرد مزارم را
و
چه ناسزاوار
عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،
نگاه می کند و
در حسرت نفس های از دست رفته ،
به آرامی اشک می ریزد .
...
تمام تمنای من اما
سر برآوردن از این گور است
تا بگویم هنوز بیدارم...
سر از این عشق بر نمی دارم
...
تا ابد دوستت دارم
زمان کوچ سیاوش سالها شد
پس از او هم سامان از من جدا شد
ز جور روزگار خانمان سوز
غمم در دل یکی بود و دو تا شد
دوستم داشته باش ، بادها دلتنگ اند
دستها بيهوده ، چشمها بيرنگ اند
دوستم داشته باش ، شهرها مي لرزند
برگها مي سوزند ، يادها مي گندند
باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز
آشتي كن با رنگ ، عشق بازي با ساز
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند
دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران
گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد
ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش ، برگ را باور كن
آفتابي تر شو ، باغ را از بر كن
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند
خواب ديدم در خواب ، آب ، آبي تر بود
روز ، پر سوز نبود ، زخم شرم آور بود
خواب ديدم در تو ، رود از تب مي سوخت
نور گيسو مي بافت ، باغچه گل مي دوخت
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
چه زیبا با من و از من جدایی
اسیرم در غم و از غم رهایی
زمین را تا زمان هست باز پرسم
خودت گو که به جز خاطر کجایی؟
تصور کرده بودم روزی آخر
به دادم می رسی چون آشنایی
به خوابم آمدی اما نرفتی
بدان تا آخر عمر قصد مایی
رقیبان و رفیقان با تو گفتند
چرا با من نشد بخت آزمایی؟
دلم با مهر تو نسبت ندارد
و لیکن عاشق است و جان فدایی
و هوا بی تو چه سنگین و سیاه
می زند بر همه خاطره ها مهر تنهایی و آه
تو بیا
و من آن لحظه که با چشم خواب آلوده ی خود بیدارم
می روم تا به کجا...
نوع این فاصله ها٬ رفتنی می خواهد متفاوت تر از این
می روم تا به همان جا که خودم می دانم...
باید این بار قدم با همه جان برداری
شاید آن لحظه که با او
کمتر از چند قدم فاصله داری
دوری...
می بخشمت اما گمان مکن کار چندان بدی نکرده ای
می بخشمت اما مپندار که فراموش می کنم
می بخشمت اما درد را از تو دریغ خواهم کرد
می بخشمت اما با آه
و دلم خوش خواهد بود به همان خاطره ها که تمام لحظات غم و اندوه مرا پر کرده است
می بخشمت اما به کسی خواهم گفت
به کسی که همه ی خاطره ها را دیده است
بی گمان اوست که از تو به دلیلی که مرا می بیند
نه دلیلی که تو را می بیند٬ می پرسد
گر چه خود می داند
و تو آن لحظه به من روی کنی
یک نگاهت کافیست تا فراموش کنم هر چه بر قلب من آورد غمت
می بخشمت اما نه به خاطر این که کار چندان بدی نکرده ای
می بخشمت به خاطر عشق
می بخشمت...
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم، وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم، وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم، وقتی که او تمام کرد من شروع کردم، وقتی که او تمام شد من آغاز کردم، چه سخت است تنها متولد
مثل تنها زندگی کردن ...مثل تنها مردن
تو گل سرخ مني
( حمید مصدق)
حرفهای ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظة عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چه قدر زود
دیر می شود!
(قیصر امین پور)
دستور زبان عشق
دست عشق از دامن دل دور باد
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد
(قیصر امین پور)
روز مبادا
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
هر روز بي تو
روز مبادا است !
آتش پنهان
گرمی آتش خورشید فسرد
مهرگان زد به جهان رنگ دگر
پنجه خسته این چنگی پیر
ره دیگر زد و آهنگ دگر
زندگی مرده به بیراه زمان
کرده افسانه هستی کوتاه
جز به افسوس نمی خندد مهر
جز به اندوه نمی تابد ماه!
باز در دیده غمگین سحر
روح بیدار طبیعت پیداست
باز در سردی لبخند غروب
رازها خفته ز ناکامی ها ست
شاخه ها مضطرب از جنبش باد
درهم آویخته می پرهیزند
برگها سوخته از بوسه مرگ
تک تک از شاخه فرو می ریزند
می کند باد خزانی خاموش
شعله سرکش تابستان را
دست مرگ است و ز پا ننشیند
تا به یغما نبرد بستان را
دلم از نام خزان می لرزد
زان که من زاده تابستانم
شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد در جانم
می رسد سردی پاییز حیات
تاب این باد بلا خیزم نیست
غنچه ام غنچه نشکفته به کام
طاقت سیلی پاییزم نیست!
(فریدون مشیری)



